![]() |
![]() |
|
|
بعضی وقتا... چقدر ساده عروسک می شیم
نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه ... سکوت می کنیم...! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 17:25 توسط کاکتوس |
|
|
فکر نکنی عزیزم که قلبم بی تو پیره اگه یه روز نباشی توی تنهایی می میره
فکر نکنی عزیزم اگه بری از این شهر این دل تنها بازم سراغتو می گیره فکر نکنی عزیزم که دل برات تنگ شده غصه ما تموم شد ـ دلم دیگه سنگ شده عشق من و تو دیگه مرهم دردم نیست برو دیگه زبونم اسم تو رو بلد نیست این آرزو می میره که باز تو رو ببینم دیگه نمی خوام از عشق کنار تو بشینم حالا دیگه نمی خوام که چشماتو ببینم برو برو مسافر دنبال عشق تازه برو که دیگه دل از عشقت بی نیازه بازم یه جور دیگه یه حرف تازه ای باش راهتو برو مسافر جاده عشق درازه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 20:53 توسط کاکتوس |
|
|
دوباره كاري نكن كه دل به حالت بسوزه اينجوري تو اشك نريز به خدا دنيا دو روزه دوباره كاري نكن كه باز بخوايي بيايي پيشم خيلي رك بهت بگم : من ديگه عاشق نمي شم ديگه باز گل نفرست اون گلا هم دوست ندارم نميخوام دوباره باز تو رو به يادم بيارم برو، ديگه باز نزن اينجور به من زخم زبون برو با همون كه بودي اون واست بود همزبون ديگه من نايي براي از تو خوندن ندارم ديگه من جايي براي با تو بودن ندارم برو، ديگه نميشه نمك رو زخم من نپاش ديگه دوست ندارمت عاشق يكي ديگه باش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 20:8 توسط کاکتوس |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 20:6 توسط کاکتوس |
|
|
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی ...!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 21:23 توسط کاکتوس |
|
|
وقتي آسمان آبي ست چقدر پرنده اي؟! بگو چقدر پرنده اي؟! «فرصت نگاهي شايد!» نه! اين كافي نيست
دنيا وسعتي چنين روشن: بهار بوزد آسمان آبي باشد و تو اينقدر حقيرانه بيانديشي؟ اي كاش جانت را نيشي و قلبت را دشنه اي و بدينگونه ميدانم تمام پرنده خواهي شد رها چنان خورشيد ... ـ آيا هنوز پرنده اي؟!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 21:18 توسط کاکتوس |
|
|
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در بیکران پیداست ورنه خاموش است. خاموشی گناه ماست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:29 توسط کاکتوس |
|
|
این شعر از زبان عسلک اینجاست. عسلک کاش بفهمی باید بیش از اینها با خودت مهربون باشی. تو قدر خودتو نمی دووووووونی میون ما به یادگار فاصله مونده بی شمار جدایی فرسوده شده مشکله درد انتظار دستام اگه به اشتباه تنهات گذاشت و بی پناه دلم پیشت باشه گرو نگی رفیق نیمه راه وقتی که رفتی بی خبر نگاه نکردی پشت سر ندیدی با چشمای خیس داد می زدم منم ببر ندیدی چشمم به دره می گفتی بار آخره اما بازم رفتی سفر خدا کنه خوش بگذره نگو اینا کار خداست بگو دلت منو نخواست خدا ما رو به هم رسوند جدایی دست من و ماست هنوز دلم داره امید هنوز به من میده نوید دلم بهم میگه میایی سوار بر اسب سپید بیا که چشم آینه ها عطر همه اقاقی ها تو خونه در به در شده نگاه مات کفترها |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 12:49 توسط کاکتوس |
|
|
یکی از دوستای خوبم (پسرک تنها) این مطلب رو برام فرستاد . منم با اجازه این عزیز برای شما می نویسم.
تصوری داشتم ... خیال کردم که در ساحل با خدا قدم میزنم. در آسمان تصویری از خود را دیدم ... در هر قسمت دو جای پا دیدم : یکی متعلق به من ودیگری متعلق به خدا.
خدایا فرمودی: اگر به تو ایمان بیاورم هیچ زمانی مرا تنها نخواهی گذاشت؟ چرا در سخت ترین لحظات زندگیم مرا تنها گذاشتی؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم دی 1385ساعت 12:24 توسط کاکتوس |
|
|
زندگي ساعت نيست كه فقط پاي دويدن دارد زندگي مثل نگاه مثل باران زيباست زندگي چرخش يك ثانيه نيست كه فقط خارههاي گذرش ميماند زندگي تابلوي نقاشيست كه نه يك رنگ ، نه دو رنگ كه تمامش رنگ است زندگي مثل دو دست پينهدار پدر است اشك پاك و بيرياي مادر زندگي بوي نم بارانيست كه روان ميبارد شايدم آب زلاليست كه ميريزند پاي قدم مسافري به اميد برگشت به اميد ديدار زندگي گريه يك نوزاد است كه به آغاز جهان ميخندد زندگي مضطرب است مثل چشمان درشت ماهي در نگاه گربه همسايه زندگي حسرت يك پرواز است به دل خسته مرغ آمين زندگي مثل شقايق سرخ است زندگي مثل شقايق زيباست مثل پرواز قشنگ قاصدك در نوازش نسيم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:41 توسط کاکتوس |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 22:38 توسط کاکتوس |
|
|
بشر يك بودن است و انسان يك شدن ...
باران باش كه در باريدنش علف هرز و گل سرخ از برايش يك معناست.
يه روزي خدا از فرشتهها خواست كه به انسان سجده كنن. تو رو خدا ارزش اين سجده رو بدونيم و خوب باشيم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 22:34 توسط کاکتوس |
|
|
در رؤيا ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم پرسيدم چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟ خدا پاسخ داد: كودكي شان اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارد كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه درآينده اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند
من دوباره پرسيدم: به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد همه كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم بياموزند ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند بياموزند كه فقط كافي نيست آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم. آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم هميشه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 18:46 توسط کاکتوس |
|
|
قاصدك! هان، چه خبر آوردي ؟ از كجا، وز كه خبر آوردي؟ خوش خبر باشي ، اما، اما... گرد بام و در من بي ثمر ميگردي انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري، نه ز دياري - باري، برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كسي، بر آنجا كه تو را منتظرند . قاصدك! در دل من همه كورند و كرند . دست بردار از اين در وطن خويش غريب قاصد تجربه هاي همه تلخ با دلم ميگويد : كه دروغي تو ، دروغ كه فريبي تو ، فريب قاصدك ! هان، ولي ... آخر ... اي واي! راستي آيا رفتي با باد؟ با توام ، آي! كجا رفتي؟ آي ...! راستي آيا جايي خبري هست هنوز؟ مانده خاكستر گرمي، جايي؟ در اجاقي - طمع شعله نميبندم - خردك شرري هست هنوز؟ قاصدك! ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم می گریند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 23:46 توسط کاکتوس |
|
|
شب سردي است، و من افسرده.
راه دوري است، و پايي خسته. تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من ادم ها. سايه اي از سر ديوار گذشت، غمي افزود مرا بر غم ها. فكر تاريكي و اين ويراني بي خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ بر آرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟ قطره اي كو كه به دريا ريزم؟ صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است. ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمي غمناك است.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:51 توسط کاکتوس |
|
|
كاش مي شد در قفس پروانه داشت كاش مي شد بذري در گلخانه داشت كاش مي شد پر كشيد از زندگي كاش مي شد حقه زد بر بندگي كاش مي شد آشنايان را شناخت كاش مي شد بازي غم را نباخت كاش مي شد غصه ها را در شكست كاش مي شد نزد فرداها نشست كاش مي شد با غريبان خانه داشت كاش مي شد با صداقت لانه داشت كاش مي شد از شب تلخي گذشت كاش مي شد مجلس دل را گسست كاش مي شد قاصدك ها را شمرد كاش مي شد شاپرك ها را گرفت كاش مي شد تا شب رفتن نخفت
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:11 توسط کاکتوس |
|
|
خداوندا، ياريم كن تا در هنگام ترس بر بازوان قدرتمند تو تكيه كنم . ميخواهم در سايه عشق بي زوال تو ايمن باشم. خداوندا، ياريم كن تا نگرانيهاي بيهوده ام را كنار بگذارم و توكل را جايگزين آن كنم . خداوندا ، به تو اميدوارم و به تو توكل كردم ، به من جرات بده تا قدرتمند شوم . ميدانم كه براي روبرو شدن با دغدغه هاي زندگيم نياز به قدر و جرات دارم و از طريق قدرت تو ميتوانم نرمتر از فرشته و قدرتمند تر از شير باشم . خداوندا، هر جا كه هستم آرام و آسوده ام زيرا ميدانم كه حضور تو مرا دربرگرفته . تو از نفسهايم به من نزديكتري. تو پاسخ تمام سؤالات مني . خداوندا ، تو را سپاس ميگويم در آن هنگامي كه نياز به آرامش دارم پيام آرامش بخشت را ميشنوم : (( اي محبوب من، من اينجا هستم تا به تو اطمينان دهم كه نور من تو را احاطه كرده، عشق من تو را دربرگرفته، نيروي من تو را حمايت ميكند و حضور من تو را نظاره ميكند .تو براي من ارزشمند هستي و من با مهرباني تو را در آغوش پرمهر خود گرفتم . بدان كه من خواسته هايت را شنيده ام و آنها را برآورده ميكنم و عشق من در وجود تو جاريست .)) با ايمان و اطمينان به تو هر روزم را آغاز ميكنم و ميدانم هرجا كه هستم تو با مني. در تاريك ترين شبها نور تو راهم را روشن ميكند . وقتي دعا ميكنم ذهنم را بر تمام راههايي كه ممكن است از طريق آنها پاسخم دهي باز ميكنم و ميدانم كه بهترين پاسخ را دريافت خواهم كرد . به تو تكيه ميكنم به عنوان يك حقيقت جاودان و تغييرناپذير در زندگيم و تمام تعلقات درونيم را در اختيار تو ميگذارم . بگذار دستانم را در دستان مهربان تو بگذارم تا ذهن و قلبم آرامش يابد . خداوندا، وعده دادي كه هميشه با من خواهي بود در طوفانهاي سخت و در زمان آرامش ، بگذار قدرت عشق تو را دريابم. خداوندا، دانه هاي عشقت را در قلبم ميكارم و اين دانه ها را با ايمانم تغذيه ميكنم و با دعايم آبياري ميكنم . خداوندا ، تو را سپاس ميكنم كه شاديم بخشي از وجود من است كه هرگز از من جدا نمي شود ، زيرا منشاء آن روح توست كه در درون من است . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:7 توسط کاکتوس |
|
|
وقتی از کنار شمعدونی پژمرده اتاقت رد میشی بهش نگاه نکن چون مجبور میشی برگردی و بهش آب بدی ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 20:3 توسط کاکتوس |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 21:2 توسط کاکتوس |
|
|
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 21:0 توسط کاکتوس |
|
|
چه خوب يادم هست جمله اي كه به ييلاق ذهن وارد شد : وسيع باش و تنها و سربزير وسخت ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 20:57 توسط کاکتوس |
|
|
به سراغ من اگر مي آييد، پشت هيچستانم.
پشت هيچستان جايي است. پشت هيچستان رگ هاي هوا، پر قاصدهايي است كه خبر مي آرند،از گل واشدۀ دورترين بوتۀ خاك. روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح
به سر تپۀ معراج شقايق رفتند. پشت هيچستان، چتر خواهش باز است: تا نسيم عطشي در بن برگي بدود، زنگ باران به صدا مي آيد. آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي، سايۀ ناروني تا ابديت جاري است.
به سراغ من اگر مي آييد، نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهايي من. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 20:9 توسط کاکتوس |
|
|
در شب كوچك من افسوس باد با برگ درختان ميعادي دارد در شب كوچك من دلهره ويرانيست گوش كن ؟ وزش ظلمت را ميشنوي؟ من غريبانه به اين خوشبختي مينگرم من به نوميدي خود معتادم...! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:53 توسط کاکتوس |
|
|
با خود گناه نيست اگر گفتگو كنم پرواز را براي خودم آرزو كنم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:35 توسط کاکتوس |
|
|
تو به من خنديدي و نميدانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم . باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلوده به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك تو رفتي و هنوز سالهاست خش خش گام تو تكراركنان ميدهد آزارم و من انديشه كنان غرق اين پندارم : كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت ...؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:29 توسط کاکتوس |
|
|
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 18:5 توسط کاکتوس |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 18:1 توسط کاکتوس |
|
|
به شانه هایم زدی که تنهائیم را تکانده باشی؟
به چه دل خوش کرده ای ؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی ... ؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 17:19 توسط کاکتوس |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 21:23 توسط کاکتوس |
|
|
كوهي به سنگيني تنهايي دست يا سري براي نگه داشتن تاكسي تكان نميدهم ، پاهايم را پرت ميكنم به طرف پياده رو، در حاليكه عطش يك ليوان آب و باد خنك كولر همه وجودم را فرا گرفته، رضايت به پياده روي 45دقيقه اي ميدهم . 2500 ثانيه ديرتر به خانه رسيدن فرصت خوبيست براي تنها بودن با خويش، 10 قدم مانده ، قدمهايم را مي شمارم فقط يك قدم فاصله مانده با تنهايي در جمع . نه اينكه كسي نباشد ، اتفاقا چرا هست ، از يك نفر گرفته تا ده شايد هم صد . اما مگر فرقي ميكند براي اين دل . وقتي دل غريبست ديگر مهم نيست در ميان چند صد دل قرار گرفته باشد . (( تنها هستم ، هيچ كس هم اين تنهائي را برايم پر نميكند ، البته خيلي ها سعي كردند اما نتوانستند )) يك دايره بزرگ است دنياي من براي زندگي كردن ، اما فقط ميتوانم بر شعاع باريك آن قدم بردارم . چون دايره زندگي من پر از خاليست . اين روزها آنقدر احساس تنهائي مي كنم كه انگار در تمام مسير زندگيم همراهي جز خودم با يك كوله پشتي سنگين از تنهايي نداشتم. نه آغوش گرم مادر، نه نگاه پرمهر پدر ، هيچكدام پاسخي به تنهاييهاي من نميدهد . حتي گاه خودم هم نميخواهم نزديكترين كسان ديوار تنهائيم را خراب كنند . دوست پشتوانه خوبي براي لحظه هاي تنهائيست ، لحظه هايي كه گاه به حكم حيا و يا دوري نميتوان پاي بزرگترها را به آن باز كرد ولي دوست بي هيچ زحمتي راه به آن باز مي كند . اعتماد ميكني و سفره دل را بي هيچ كم و كاستي باز ميكني ، آنقدر كه روزي چشمت باز ميشود به سفره اي كه هيچ براي خودت باقي نمانده است ، آن موقع تو ميماني و درياي ديگري از تنهايي . هيچ تعهدي وجود ندارد كه دوستان به يك شكل و اندازه در كنار آدم بمانند ، هركسي روزي به سراغ زندگي خودش مي رود اما وجود تو به وجودي رفتني انس گرفته است تا تو را براي بار ديگر با تنهايي ات تنها بگذارد ، البته اين بار غم از دست دادن يك دوست حتي گاهي زخم او چاشني تنهايي ات مي شود . (( تمام درد تنهايي مرا مي دانست اما يكي از آن روزها كه خيلي به او احتياج داشتم كنارم نبود . نه فقط آن روز بلكه روزهاي بسياري پس از آن هم نبود .)) درها همه بسته است آزمون و خطاهاي بسياري انجام ميدهي كه شايد از تنهايي بير ون آيي اما گذشت زمان تو را به اين باور ميرساند كه هيچ كس و هيچ چيز تو را از لاك تنهايي كه روحت در آن فرو رفته نجات نميدهد . (( ديگر به اين وضعيت عادت كردم . بهترين اتفاق برايم همين سكوتي است كه در آن هستم . تحمل هيچ تغييري را ندارم حتي از نوع بهترينهايش .)) تنهايي تمام وجودت را مي گيرد ، در رگهايت به جاي خون جاري مي شود و بالاي سرت سايه مي اندازد. اين وضعيت آنقدر ادامه پيدا ميكند كه دمت بر دم سنگين تنهايي بازدم ميشود . ((انگار كوهي را هر روز با خودم اين سو و آن سو ميبرم بي آنكه لحظه اي براي پائين گذاشتن اين بار سنگين برايم وجود داشته باشد . استخوانهايم زير اينهمه فشار سكوت و تنهايي هرروز خردتر از قبل مي شود اما من به همه اينها عادت كرده ام ، سخت .)) فريادم را كسي نشنيد، صدايم را كه ديگر اصلا . آن موقع كه ميخواستم كسي مرا نشنيد پس عجيب نيست اگر امروز دلم نميخواهد دوستي پاي درد دلم بنشيند چون تنها چيزي كه روح من را آرام ميكند تنهايي است ، تنهايي كه روزي به جبر پايش را به زندگيم باز كرد اما امروز به اختيار آن را براي خودم حفظ كرده ام . ديوار تنهائيم را خراب نكن . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 21:7 توسط کاکتوس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
برای دانشجویان و دوستداران کامپیوتر آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
هفته اوّل شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
تنهای تنها نفیسه جونم مریم جونم زخم های دلم ... زهرا (عسلک) پسرک تنها |
|
RSS
|